![]() |
![]() |
|
| مي نويسم كه گريه نكنم |
هي مي گويي بخند به دنيا بخند به دلخوشي هاي ساده ي زندگي آخر چگونه ؟ سعي كردم سعي مي كنم سالهاست كه سعي مي كنم اما مگر مي شود ؟ روزگاراني با تو خنديده ام بسيار خنديده ام اما حالا دلواپسي نيامدنت يك لحظه امانم نمي دهد انگار به من و دلتنگي هايم نيامده كه حتي به اميد آمدنت لبخند بزنيم يادت كه نرفته ؟ گفتي كه در بهار ديگري باز خواهي گشت چندين بهار را بايد سپري كنم ؟ مي داني نمي خواهم بخندم مي خواهم يك دل سير براي تنهايي هايم گريه كنم تو بخـــــــــــــــــند |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 12:34 توسط آزاده |
|
شايد نمي خواهم بگويم كوتاهي نمي كنم نه نمي توانم كه بگويم در اين روزهاي بهاري زير بارانهاي گاه و بيگاه كه هي بي خبر مي آيند و مي روند ياد كدام خاطره اي كه بوي باران مي دهد، نيفتاده ام
مگر مي شود باران بيايد و ياد تو نيايد ؟؟؟ ياد آخرين بهاري كه زيبايي اش را با بودنت احساس كردم و ديگر ... تمام |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 10:49 توسط آزاده |
|
هميشه اين تو بودي كه براي تنهايي هايم دل مي سوزاندي
تو بودي كه سبد سبد شعر و ترانه براي بي كسي ام مي آوردي
تو مونس هميشه تنهايي هايم بودي
هنوز هم لحظه اي بودنت را با يك دنيا برابر نمي كنم
مي داني نام تو تا هميشه در ابتداي لحظات زيباي زندگي من است
حالا بيا و باز هم دلتنگي هايم را بشنو |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 12:26 توسط آزاده |
|
براي چه بايد تو را به خاطر بياورم؟ فانوسها خاموش مي شوند در امتداد كوچه اي كه ما رهگذران هميشگي آنيم
در تاريكي زندگي آرام آرام سرشار از بدگماني اين روزها از كنار لحظه ها مي گذريم ديگران را نمي بينيم و نگاه در سكوت اين ثانيه هاي غمگين از معنا مي افتد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 12:25 توسط آزاده |
|
ديگر اميدي به آمدنت نيست، من ماندم و اين حس غريب كه حالا تنها مونس من است در اين شبهاي تنهايي يكروز غم نبودنت را با ستاره مي گويم، يكروز با خورشيد و روز ديگر ... امروز مي خواهم با قاصدكي كه به همراه باد به مهماني كلبه ي خاموشم آمده بگويم برايش عاشقانه هايي را كه در نبودنت سروده ام، مي خوانم و او مو به مو همه را از بر مي كند قاصدك را با بوسه اي به باد مي سپارم تا ترانه هايم را به تو برساند به تو كه نمي دانم كجايي او مي رود و من در اين انديشه ام كه اي كاش پاسخي حتي يك " سلام " ساده از تو برسد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 13:0 توسط آزاده |
|
قصه ي تنهايي ام را از هيچ رهگذري نخواهي شنيد خلوت اينجا براي يك عمر گريستن بي تو كافي بود
نيامدي روزهاي برفي را با تكرار دوباره حضورت سر كنم برايم بگو شايد دوباره باور كنم من را نگاه مي كني
بگذار اينگونه با رؤيا هايم زندگي كنم كسي چه مي داند شايد تو هم روزي دلتنگ شدي |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 10:57 توسط آزاده |
|
|
اگر آن روز که آمدی ، مانده بودی
اگر هزار و یک چیز را بهانه ی رفتنت نکرده بودی
حالا دیگر در این روزهای دلگیر زمستان
تو را کم نداشتم
ماه من |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 9:52 توسط آزاده |
|
تو را نمي شناختم ، وقتي پيراهن آبي ات را بر تن كردي ، تمام وجودم نگاه در ميان اين جماعت دنبالت مي گشتم مي خواستم چهره ي تو را خوب به خاطر بسپارم روزهاي ديگر كه آمد از لابلاي چهره هايي نا آشنا فقط تو را ببينم. اما ديگر نيستند نه آن نگاه تنها و مضطرب تو
نه آن پيراهن به رنگ آسمانت گاهي فقط هاله اي از قامت تو بي آن استقامت هميشگي از مردم چشمانم گذر مي كند |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 11:22 توسط آزاده |
|
|
روزهاي پاييز هر چه كم مي شوند تو دورتر مي روي و من كه خو گرفته ام به نگاهت
ابري تر مي شوم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 15:35 توسط آزاده |
|
این مطلب رو سال ۸۰ نوشتم اون روزهایی که تصمیم گرفته بود بره و هوای دل من حسابی ابری بود اون رفته. ۷ساله که رفته ولی یادش هر روز و هرلحظه با منه. امروز هم هوا ابریه.مثل اون روزا
"به دوستی که بار سفر بسته است و برای مهربانیهایش"
" می دانی وقتی فکر می کنم٬ می بینم تمام زیبائیهای فصلهای گذشته را به تو مدیونم. تویی که بار سفر بسته ای٬ سفری بی بازگشت. تویی که مرا با این هوا آشنا کردی٬ هوایی که بی تو دیگر سنگین است.
حالا٬ من می مانم و مرور خاطرات گذشته و امید اینکه روزی دوباره بیایی و با هم در این هوا نفس بکشیم."
حالا بعد از این همه سال٬ فقط دلم می خواد روزهای خوب گذشته برگرده.روزهای خوب ۲۱ سالگی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 10:45 توسط آزاده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|